تبليغاتX
اينجا براي از تو نوشتن هوا  کم است .     عالم براي از تو نوشتن مرا کم است                             اکسير من نه آن که مرا حرف تازه نيست.     من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است

 

لازم است در ابتدا مقدارى درباره عظمت شأن و قدر اين بانوى برگزيده سخن بگوييم. زينب (س)، دختر على و زهرا (عليهما السلام) در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم هجرت، در مدينه منوره ديده به جهان گشود. در پنج سالگى مادرش را از دست داد و از همان دوران طفوليت با مصيبت آشنا شد. او در دوران عمر بابركت خويش، مشكلات و رنج هاى زيادى را متحمل شد.
رحلت پيامبر (ص)، شهادت مظلومانه مادر، فرق خونين پدر، جگر پاره پاره و سر بريده برادران، شهادت فرزندان و برادران و برادرزاده ها و همچنين حوادث تلخى چون اسارت، نمونه هايى از آن است. اين سختى ها و مشكلات از او فردى صبور و بردبار ساخته بود. او را ام كلثوم كبرى و صديقه صغرى مى ناميدند. محدثه، عالمه و فهيمه از القاب او بوده و زنى عابده، زاهده، عارفه، خطيبه و عفيفه محسوب مى شده است.
نسبت نبوى، تربيت علوى و لطف خداوندى از حضرت زينب (س) فردى با خصوصيات و صفات برجسته ساخته بود، طورى كه به او «عقيله بنى هاشم» مى گفتند. او با پسرعموى خود «عبدالله بن جعفر» ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج، فرزندانى بود كه دو تن از آنان در كربلا، در ركاب مولى
ابا عبدالله الحسين (ع) شربت شهادت نوشيدند.
به خاطر مقام و منزلتش در نظر ديگران، حرمت خاصى داشت. وقتى او وارد مى گشت، تمام قامت بلند مى شد.
مهمترين و حساس ترين بخش زندگى او، سفر تاريخى اش به كربلا و متعاقب آن اسارت مظلومانه اش است كه از اين جهت شايد سهم او در نهضت حسين بيشتر از نقش امام حسين (ع) باشد. چون علاوه بر مصيبت هايى كه آن دو به طور مشترك متحمل شده اند، داغ از دست دادن برادرى چون حسين بن على (ع) و همچنين رنج سفر و مشكلات اسارت، سرپرستى بيماران و كودكان داغدار و زنان و... را زينب (س) به تنهايى به دوش كشيد.
زينب كبرى، هم مادر شهيد، هم فرزند شهيد، هم خواهر شهيد و هم عمه شهيد است. اين ويژگى ها را در كمتر كسى مى توان يافت. او حتى در برهه اى از زمان، يعنى پس از شهادت امام حسين (ع)، به دليل بيمارى امام سجاد (ع) و وظيفه سنگين هدايت، رهبرى و مديريت كاروان اسرا را نيز به دوش كشيد و با سربلندى اين بار سنگين را به مقصد رساند. ما در اين مقاله بر آنيم تا سهم آن حضرت را در نهضت عظيم ابا عبدالله الحسين (ع) بررسى كنيم.

زينب (س) و ولايت


مسأله ولايت و نقش زينب كبرى (س) در رابطه با آن، از ابعاد مختلف قابل توجه است، گاهى آن را از دريچه شناخت و معرفت او نسبت به مقام امامت و ولايت بررسى مى كنيم. گاهى هم، از زاويه تلاش در جهت معرفى و شناساندن ولى خدا به مردم به او مى پردازيم. فرزند على (ع) و دست پرورده زهرا (س)، همچون مادرش كه شهيد راه ولايت است، در تمامى ابعاد سهم قابل توجهى دارد. او كه حضور هفت معصوم را درك كرده است، هركجا مصلحت اقتضا كرده از بذل جان خود و فرزندانش دريغ نكرده است.
اگر زهراى مرضيه، هنگامى كه امام خويش حضرت على (ع) را در معرض خطر و حقوق مسلم او را در حال پايمال شدن مى بيند خود را سپر بلاى او مى كند و خطاب به امامش مى گويد: «روحى لروحك الفداء و نفسى لنفسك الوقاء» اى ابا الحسن، جانم فداى تو و سپر بلاى تو باد! دخترش زينب نيز براى حفظ جان مولايش به آغوش خطر مى رود. در مجلس ابن زياد، آنگاه كه آن ملعون دستور قتل امام سجاد (ع) را صادر مى كند، اين زينب (س) است كه با شهامت خاصى كه از حيدر به ارث برده، جان پسر برادر را نجات مى دهد، او را در آغوش خود مى گيرد و مى گويد: اى پسر زياد، آنچه از ما خون ريخته اى تو را بس است، به آنچه قسم از او جدا نخواهم شد. اگر قصد كشتنش را دارى، مرا نيز با او بكش.
اين مسأله را نبايد صرفاً از ديدگاه عاطفى و روابط نسبى توجيه و تحليل كرد، بلكه اينجا بحث امام و مأموم مطرح است. اينجا زينب (س) خود را فردى مى بيند كه بايد براى حفظ جان امام معصومش خطر را به جان بخرد و از دشمن نهراسد، حتى در كربلا هم وقتى امام سجاد (ع) را در ميان خيمه آتش گرفته مى بيند، براى نجات او، خود را به آتش مى زند. آرى، او مدافعى است كه جگر شير دارد. او كه هلهله شادى و سرود فتح و پيروزى دشمن غدار را مى شنود و ناله جانسوز كودكان در زير فشار بند طناب گوشش را مى آزارد، پيش از همه چيز در فكر مسئوليت خطير خود، يعنى حفظ جان امام است. او لب به سخن مى گشايد، نفس ها در سينه ها حبس و انگشت تعجب به دهان گرفته مى شود. اين زينب (س) است كه مى گويد: «انى ترحضون قتل سليل خاتم النبوه و معدن الرساله و سيد شباب اهل الجنه» اين لكه ننگ را چگونه خواهيد شست، درحالى كه فرزند رسول خدا و سيد جوانان بهشت را كشته ايد؟ همان كه در جنگ، سنگر و پناهتان بود و در صلح مايه آرامش و التيام شما بود. او كه ترس را ترسانده، زنجير را پاره كرده و دشمن را به اسارت سخنان رسوا كننده يزيد مى بيند كه با چوب خيزران به لب و دندان خون خدا جسارت مى كند، فرياد مى زند «تبت يدا ابى لهب».
اى يزيد! دستانت بريده باد! آيا مى دانى چه مى كنى؟ آيا مى دانى كه چوب بر لب و دندان حبيب رسول خدا(ص)، پسر مكه و منى و پسر فاطمه زهرا (س) مى كوبى؟ ناله چنان جانسوز بود كه هركس در آن مجلس بود به گريه درآمد.
آرى، آنگاه كه حسين و يارانش از سوى دشمن ياغى و باغى معرفى مى شدند، اين زينب (س) بود كه امامش را «سيد جوانان بهشت»، «فرزند مكه و منى»، «حبيب رسول خدا» و داراى ده ها صفت ديگر معرفى كرد.

زينب (س) و سرپرستى كاروان كربلا


آن گاه كه مشكلات و مصائب، يكى پس از ديگرى به انسان هجوم مى آورد يا وقتى كه انسان بيمار مى شود و از سنگينى مصائب مى كاهد. در ماجراى غم انگيز كربلا، آقا ابا عبدالله الحسين (ع) وظيفه حفظ و مراقبت از زنان و كودكان و پرستارى از بيماران را به خواهرش زينب كبرى(س) سپرده بود، چرا كه خوب مى دانست زمانى كه تازيانه دشمن فرود مى آيد، وقتى كه كف پاى اطفال يتيم تاول مى زند يا آنگاه كه فرزند دلبند امام از فرط ضعف و گرسنگى از مركبش مى افتد و وقتى كه آن ملعون خواستار كنيزى يادگار امام مى شود، در تمامى اين موارد فقط زينب(س) است كه مى تواند پناهگاه و تكيه گاهشان باشد. آرى، او كه مصائب روز عاشورا چون باران بر سرش مى بارد و مشكلات چون توفان او را در برمى گيرد و داغ هاى پى درپى آزارش مى دهد، حتى لحظه اى از وظيفه اش نسبت به «پرستارى و مراقبت» از كاروان اسرا و از امام سجاد(ع) كوتاهى نمى كند. جمعى زن و كودك كه داغدار، گرسنه و تنشه و بى پناه هستند، شديداً به يك سرپرست نيازمندند و آن فرد كسى جز دختر آزاده زهرا(س) نيست.
عصر عاشورا، اگر چشم دل باز كنيم، خواهيم ديد كه يك خانم مضطرب و حيران در كنار خيمه اى آتش گرفته بر سر و سينه مى زند و ناله مى كند و مى گويد: خدايا چه كنم؟ بيمارم در ميان خيمه در حال سوختن است. خواهيم ديد كه او اشك چشم كودكان را پاك كرده و آتش دامنشان را خاموش مى كند. براى اين كه تازيانه دشمن بدن ضعيف و لاغر كودكى را نيازارد، خود را سپر او قرار مى دهد و خاطره تازيانه هاى دشمن بر بدن عزيز مادرش زهرا را زنده مى كند. دستور حركت صادر شده و كاروان بدون كاروان سالار را به اسيرى مى برند. كاروان اسيران درخواست مى كنند كه جهت وداع، از كنار قتلگاه عبور داده شوند. همين كه زنان داغدار و كودكان عزادار به قتلگاه مى رسند، با منظره دلخراشى مواجه مى شوند: لاله هاى گلستان محمدى پرپرى كه درآغوش مى كشند. در اين ميان امام على بن الحسين(ع) وضع خاصى دارد. او بيمار است و علاوه بر آن پاهاى مبارك و دستان مطهرش را بسته اند. او فقط از بالاى مركب به گلزار خزان ديده مى نگرد و اشك مى ريزد. بوى خون، منظره غيرقابل باور قتلگاه و اجساد افتاده در آن، به امام حالت عجيبى داده است. بدن هاى پاك و قطعه قطعه پدر، برادر، عمو و عموزاده و ديگران، تاب و توان از او برده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:6  توسط مهساومریم  | 

شانه هايم سخت سنگيني مي كند و احساس مي كنم پشتم زير خروارها

 بار در حال خم شدن است .


 

اي غايب از نظرمي داني چرا؟ نمي دانم چرا عطش سرخ نگاهم را ناديده

 گرفتي ؟!


 

گلايه ندارم بلكه مصمم تر در كوچه هاي انتظار به جستجوي حضور

ابديت مي گردم.


 

كوه ها راز استواري را با ابرهايي كه مي گذرند پچ پچ مي كنند. ديگر

همه از همه جا بريده اند.


 

كودكان طرح درد را ترسيم مي كنند و انسانها در به در دنبال كيميا،

 همان صداقت ديرينه مي گردند.


 

آخر مگر نمي داني به يغما برده اند تمام هستي نيلوفر را و به يادگار

 سيلي محكم بر صورت او نواختند.


 

مگر كبودي صورت نيلوفرها برايت آشنا نيست؟!


 

خدا را شاهد مي گيرم كه دروغ نمي گويم!


 

فرياد مظلوميت نسلهاي انساني در اوراق كهن تاريخ حماسه

مي آفريند،آن هم در سرزمين زيتون ها!


 

مگر تو شاهد نيستي كه چگونه لاشخوران وحشي به نسل كشي پرداخته اند ...


 

آن هم در سرزميني كه قبله اول محمد رسول الله (ص) بود!


 

چرا فرياد رساي دادخواهي عدالت جويان را اجابت نمي كني اي ناجي

تمام خوبيها.


 

چه حكمتي در غيابت هست كه ما از فهم آن عاجز هستيم.


 

بيا بيا كه ديگر ضريح چشمهايم جايي براي دخيل انتظار ندارد.


 

تب تند انتظار چشم به راهانت را مي سوزاند بيا تا اين تب تند فروكش كند،


 

تا دلهاي خزان زده با آمدنت به بهاري ديگر پيوند خورد.


 

بار الهي تا صبر ساحل طلبان لبريز نگشته ، کشتي نجات مهديت را

برسان . (آمين)


 

الهي... مشکن دلم را ... که من دلشکسته ام....بشکن سکوت را...بگو مهديم کجاست ...؟؟؟


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 20:51  توسط مهساومریم  | 
معناى عزت

عزت و عزيز در لغت به معناى قدرت شكست ناپذيرى است.(2) در قرآن 92 بار خداوند با صفت ((عزيز)) ياد شده است كه ذات پاكش شكست ناپذير مطلق است. عزت در مورد انسان نيز از همين ريشه سرچشمه مى گيرد و به معناى حفظ آبرو و شخصيت و عدم كرنش و دريوزگى در برابر صاحبان زر و زور و تزوير است كه يك نوع شكست ناپذيرى در برابر آن ها و هرگونه امور ذلت بار است.
در اين جا به موضوعى كه بيش تر بايد توجه شود مرزشناسى است, چرا كه مرز بين بعضى از خصلت هاى ارزشى و ضد ارزشى بسيار باريك و ظريف است, لذا بايد آن ها را تشخيص داد تا به جاى ارزش, ضد ارزش و به عكس انجام نشود; مثلا بعضى بر اثر ناآگاهى عزت را با تكبر اشتباه مى كنند, يا به جاى عزت به وادى تكبر مى افتند و يا به جاى تواضع, كارهاى ذلت بار انجام مى دهند.
از اين رو روايت شده يكى از ناآگاهان به امام حسين(ع) عرض كرد: در روش تو نوعى تكبر مى بينم, آن حضرت در پاسخ به او فرمود: ((بل فى عزه; بلكه در من عزت وجود دارد.)) آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود: (فلله العزه و لرسوله و للمومنين); عزت مخصوص خدا و رسول او و مومنان است.(3) (منافقون, آيه8)
از اين جهت به اين موضوع هشدار شديد داده اند كه قبل از انجام كارها بايد رذايل و فضايل و مرز بين آن ها را شناخت. اميرمومنان على(ع) در اين خصوص مى فرمايد: ((رإس العلم التمييز بين الاخلاق, و اظهار محمودها و قمع مذمومها; ريشه و سرچشمه علم و آگاهى, تشخيص و جدايى انداختن بين خوىهاى نيك از بد و آشكار ساختن صفات نيك و نابود نمودن صفات زشت است.))(4)

عزت يا نورى از توحيد الهى
عزت, مطلق از صفات ذاتى خدا و از شاخه هاى توحيد افعالى است و بر اساس سخن امام معصوم ((تخلقوا باخلاق الله; به اخلاق الهى خو بگيريد.))(5)
بايد كوشيد تا مظهر خدا شد و نورى از عزت الهى را در روح و روان خويش, روشن و تثبيت نمود.
چنين عزتى قطعا در پرتو بندگى خالص و ترك رذايل و هرگونه گناه و در شعاع نور ارتباط محكم با صاحب عزت مطلق خداى عزيز به دست مىآيد, چرا كه بنده مخلص خدا اسير و ذليل هوس هاى آلوده نفسانى و خود باخته زورمندان و زراندوزان نمى شود و پيش هر كس و ناكسى سر خم نمى كند. به قول اقبال لاهورى:
آدم از بى بصرى بندگى آدم كرد
گوهرى داشت ولى نذر قباد و جم كرد
يعنى از خوى غلامى ز سگان پست تر است
من نديدم كه سگى پيش سگى قد خم كرد
بر همين اساس, اميرمومنان على(ع) مى فرمايد: ((لا عز اعز من التقوى; عزتى عزيزتر از ترك (اسارت) گناه نيست.))(6)
آن حضرت در فرازى از مناجات خود به خدا عرض مى كند: ((الهى كفى بى عزا ان اكون لك عبدا; خدايا براى من همين عزت كافى است كه بنده تو هستم.))(7)
امام حسن مجتبى(ع) مى فرمايد:
((اذا اردت عزا بلا عشيره, و هيبه بلا سلطان, فاخرج من ذل معصيه الله الى عز طاعه الله; هرگاه خواستى بدون داشتن عشيره و قبيله, عزتمند شوى و بدون سلطنت شكوهمند گردى از ذلت گناه خدا به سوى عزت اطاعت او خارج شو.))(8)
نتيجه اين كه عامل اصلى تحصيل كرامت و عزت حقيقى در پرتو ترك گناه و ارتباط با خدا و اتصال به ذات اقدس الهى به دست مىآيد.

دستورهاى عزت بخش در اسلام
در اسلام به عواملى كه موجب عزت و كرامت و شرافت مى شود, دستور داده شده و از هرگونه عواملى كه باعث ذلت و زبونى مى شود, نهى شديدى شده است; مثلا در قرآن مى خوانيم (ولكن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلا) خداوند هرگز براى كافران نسبت به مومنان راه تسلطى قرار نداده است.(9) فقها و محققان اسلام همواره در طول تاريخ, براى نفى سلطه بيگانگان, و كسب عزت اسلامى, به اين آيه استدلال كرده و مى كنند.
اين آيه در ضمن اين كه به مسلمانان, اميد مى بخشد و آن ها را دعوت به مبارزه با سلطه پذيرى در برابر بيگانگان مى كند, با بيانى هشدار دهنده و قاطع, مسلمانان را به حفظ عزت و استقلال خود فرا مى خواند.
يكى از كارهاى منافقان اين بود كه با دشمنان رابطه برقرار كنند و از طريق بيگانگان به عزت جامعه اسلامى آسيب برسانند. خداوند پس از آن كه آن ها را به عذاب شديد هشدار داده, آنان را چنين افشا مى كند: (الذين يتخذون الكافرين اوليإ من دون المومنين ايبتغون عندهم العزه فان العزه لله جميعا); همان ها[ منافقان] كه كافران را به جاى مومنان دوست خود برمى گزينند آيا مى خواهند از كافران كسب عزت و آبرو كنند, با اين كه همه عزت ها مخصوص خداست.(10)
از فرازهاى تكان دهنده و تاريخى, ماجراى توطئه منافقان به سرپرستى عبدالله بن ابى است, كه در سال ششم هجرت پس از مراجعت از جنگ بنى المصطلق, بر اثر حادثه اى بين مهاجران و انصار در كنار چاه رخ داد. عبدالله از فرصت سوء استفاده كرده و به كمك انصار پرداخت و گفتار زشتى به زبان راند, از جمله گفت:
((وقتى به مدينه رسيديم ما عزيزان, ذليلان را (يعنى پيامبر(ص) و مومنان را) از مدينه اخراج مى كنيم.))
در رد او و پيروانش, سوره منافقين نازل شد, كه در آيه هشت اين سوره مى خوانيم:
منافقان مى گويند: اگر به مدينه باز گرديم, عزيزان ذليلان را بيرون مى كنند.
(و لله العزه و لرسوله و للمومنين ولكن المنافقين لا يعلمون; در حالى كه عزت مخصوص خدا و رسول او و مومنان است, ولى منافقان نمى دانند.
پيامبر(ص) از توطئه منافقان اطلاع يافت و براى عبدالله بن ابى پيام داد كه آيا تو چنين گفته اى؟ او از ترس منكر شد... سرانجام وقتى كه سپاه اسلام نزديك مدينه رسيدند, پسر عبدالله كه مسلمانى قاطع بود, سر راه پدر را گرفت و گفت:
((سوگند به خدا جز به اجازه رسول خدا (ص) نمى توانى وارد مدينه شوى و امروز مى فهمى عزيز و ذليل كيست؟))
عبدالله از طريق شخصى, براى پيامبر(ص) پيام فرستاد و با كمال ذلت, از آن حضرت خواست كه از دست پسرش نجات يابد. پيامبر(ص) براى پسر عبدالله پيام داد: بگذار پدرت وارد شهر شود, او نيز با اجازه پيامبر(ص) اجازه داد. عبدالله با حالت ذلت و دريوزگى وارد شهر شد و از اين حادثه چند روزى نگذشت كه دق مرگ شده و از دنيا رفت.(11)
به اين ترتيب عزت مسلمانان و ذلت منافقان آشكار گرديد. اين ماجرا بيانگر آن است كه مسلمانان همواره بايد از حريم عزت و شرافت خود دفاع كنند و مايه ذلت معاندان و دشمنان بدخواه گردند.
يكى از دستورهاى مهم در اسلام دستور جهاد با كافران معاند است. فلسفه اصلى جهاد, تحصيل عزت براى اسلام و مسلمانان و ذلت براى كافران و منافقان است; چنان كه حضرت زهرا(س) در فرازى از خطبه اش كه پس از رحلت رسول خدا(ص) در مسجدالنبى القا شد, مى فرمايد: ((و جعل الجهاد عزا للاسلام, و ذلا لاهل الكفر والنفاق; خداوند جهاد را مايه عزت و سربلندى اسلام و ذلت و سرافكندگى كافران و منافقان قرار داد.))(12)
اميرمومنان على(ع) همين مطلب را با تعبير ديگر چنين بيان مى كند: ((... فمن تركه رغبه عنه البسه الله ثوب الذل, و شمله البلإ, و ديث بالصغار والقمإ; آن كس كه از جهاد بگريزد, خداوند لباس ذلت بر او پوشاند و او در طوفان فتنه و بلا سقوط كرده و در زير چكمه فلاكت, خرد و زبون شود.))(13)
نهى از منكر و مراحل آن, از دستورهاى مهمى است كه نقش به سزايى در تحصيل عزت و نابودى ذلت فردى و اجتماعى دارد, ماجراى نهضت عظيم كربلا و مبارزه هاى امامان(ع) در ابعاد مختلف, موجب عزت اسلام و مسلمانان و سرافكندگى مخالفان اسلام و مغروران بود.
اسلام با هرگونه حركت هاى ذلتآميز مانند: تملق و چاپلوسى, سلام ذلتآميز, تقاضاى نابجا و بى مورد, تكدىگرى و كرنش هاى نامعقول مخالف است. حضرت على(ع) فرمود: ((ليس من اخلاق المومن التملق; تملق و چاپلوسى از اخلاق مومنان نيست.))(14) و نيز فرمود: ((كثره الثنإ ملق يحدث الزهو و يدنى من العزه; ستودن بسيار از ديگران موجب چاپلوسى و پديد آورنده تكبر است و انسان را از عزت به پستى خوارى مى كشاند. ))(15)
هم مى فرمايد: ((كسى كه نزد ثروتمندى بيايد و در برابر او به خاطر ثروتش كرنش كند, دو سوم دينش از دست رفته است.))(16)
روزى پيامبر(ص) به اصحاب خود فرمود: ((الا تبايعونى;; آيا با من بيعت نمى كنيد؟ )) اصحاب عرض كردند: بيعت مى كنيم, پيامبر (ص) فرمود: ((تبايعونى على ان لا تسإلو الناس شيئا; با من چنين بيعت كنيد كه دست سوال به سوى مردم دراز نكنيد و از آن ها تقاضا ننماييد.))(17)
دست طمع چو پيش كسان مى كنى دراز
پل بسته اى كه بگذرى از آبروى خويش
امام صادق (ع) فرمود: ((من سإل من غير فقر فانما يإكل الخمر; كسى كه بدون نياز, از كسى تقاضايى كند, در حقيقت[ خوردن غذايى كه از اين راه به دست مىآورد مانند آن است كه] شراب مى خورد.))(18)
امام باقر(ع) فرمود: ((طلب الحوائج الى الناس, استلاب للعز... واليإس عما فى ايدى الناس عز المومن فى دينه; حاجت خواهى از مردم موجب نابودى عزت است و قطع اميد از آن چه در دست مردم است, مايه عزت مومن در دينش مى باشد.))(19)
حفظ عزت از نظر اسلام به قدرى مهم است كه حتى مومن بايد با آينده نگرى دقيق, وارد معامله يا معاهده اى نشود كه سرانجام آن ذلت و سرافكندگى است; بر همين اساس امام صادق(ع) فرمود: ((لاينبغى للمومن ان يذل نفسه, قيل له و كيف يذل نفسه؟ قال يتعرض لما لا يطيق; سزاوار نيست مومن خود را ذليل كند, سوال شد چگونه؟ فرمود: خود را در معرض كارى كه از او ساخته نيست قرار دهد.))(20)

عزت در گفتار و رفتار امام حسين(ع)
امام حسين(ع) به عنوان نماد و نمونه عالى عزت و شرافت و معلم بزرگ عزتمندى و پرهيز از هرگونه ذلت و خوارى شناخته شده است. نهضت عظيم كربلا و بيعت نكردن او با يزيد و يزيديان و ايستادگى او در اين مورد تا سر حد شهادت, شاهد گويا و عينى و فراموش نشدنى اين مطلب است.
از اين رو امسال (سال 1381 ش) كه با توجه به آغاز و انجام آن, دو عاشورا (پنجم فروردين; 23 اسفند همين سال) طبق اعلام مقام معظم رهبرى به عنوان سال عزت و افتخار حسينى ناميده و مزين شد و اين مطلب از گفتار رسول خدا(ص) در شإن امام حسين(ع) سرچشمه گرفته كه فرمود: ((ان الحسين بن على... مصباح هدى و سفينه نجاه و امام خير و يمن و عز و فخر; حسين بن على (ع) چراغ هدايت و كشتى نجات و پيشواى سعادت و خجستگى و امام عزت و افتخار است.))(21)
امام حسين(ع) در شديدترين شرايط, شهادت سخت خود و يارانش را پذيرفت و با موضع گيرى شديد, بيعت ذلت بار با يزيد را رد كرد و فرمود: ((موت فى عزه خير من حياه فى ذل; مرگ با عزت بهتر از زندگى ذلت بار است. ))(22)
امام در روز عاشورا در برابر فشار شديد و طاقت فرساى دشمن بى رحم, فرمود: ((آگاه باشيد فرومايه پسر زنازاده, مرا بين دو راهى مرگ و پذيرفتن ذلت بيعت, مخير ساخته و هيهات منا الذله; حاشا از ما كه زير بار ذلت برويم, خداوند و رسولش مارا از ذلت پذيرى نهى كرده و هم چنين مومنان و پرورده هاى دامن هاى پاك و ارجمند و انديشه هاى بزرگ و شخصيت هاى غيور, نخواسته اند كه ما اطاعت ذلت بار فرومايگان پست را از كشته شدن شرافتمندانه در قربان گاه بزرگ مردان بلند همت, ترجيه دهيم و لباس ذلت بپوشيم.))(23)
آن زاده شرف و عزت, در روز عاشورا فرياد مى زد:
الموت خير من ركوب العار
والعار اولى من دخول النار
مرگ بهتر از ننگ ذلت در برابر يزيد است و ننگ (ظاهرى شكست) بهتر از ورود در آتش دوزخ مى باشد.(24)
حضرت امام خمينى ـ قدس سره ـ به قدرى به مسئله عزت مسلمانان اهميت مى داد كه مى فرمود: ((وقتى عكس محمد رضا شاه معدوم را در برابر فلان رييس جمهور امريكا, كه آن طور ذليلانه در مقابل او ايستاده بود ديدم, بسيار ناراحت شدم, تلخى اين منظره هنوز براى من باقى است كه شاه مملكت اسلامى در برابر كافر خدانشناس, اين طور اظهار كوچكى كند.))(25)
شديدترين سخنرانى امام در قم در سال 43, كه به دستگيرى و تبعيد او منجر شد, بر ضد قانون ذلت بار كاپيتولاسيون بود, او هرچه فرياد داشت, در برابر اين لايحه ننگين كه عزت مسلمانان و ايران را زير چكمه ديكتاتورى امريكا مى ريخت, بلند كرد و سرانجام نگذاشت, چنين لايحه اى تصويب شود و آن را به زباله دان تاريخ افكند.
براى آن كه از تإثر قلبى امام در اين خصوص بيش تر آگاه شويد, به فرازى از سخنرانى مذكور اشاره مى كنيم:
((... من تإثرات قلبى خودم را نمى توانم اظهار كنم, قلب من در فشار است, اين چند روزى كه مسائل اخير ايران (مسئله كاپيتولاسيون) را شنيده ام, خوابم كم شده, ناراحت هستم, قلبم در فشار است, با تإثرات قلبى روز شمارى مى كنم كه چه وقت مرگ پيش بيايد, ايران ديگر عيد ندارد, عيد ايران را عزا كرده اند, عزا كردند و چراغانى كردند, عزا كردند و دسته جمعى رقصيدند... ما را فروختند, استقلال ما را فروختند...))(26)
آرى او كه شاگرد مكتب امام حسين (ع) بود, هرگز ذلت را نپذيرفت و همواره عزت و سربلندى را براى اسلام و مسلمانان مى خواست; با اين اميد كه با پيروى از اين بزرگ مرد, همواره حريم عزت و شوكت اسلامى را پاس داريم و در اين راستا تلاش پرثمر داشته باشيم.

                                       


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:40  توسط مهساومریم  | 
امام سجاد(عليه السلام) زمانى كه اين آيه شريفه را قرائت نمود: «وَعَد اللّه الّذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنَّهم فى الأرض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكّننّ لهم دينهم الّذى ارتضى لهم و ليبدِّلنّهم من بعد خوفهم أمناً يعبدوننى و لايشركون بى شيئاً» (1) فرمود:

«به خدا سوگند! آنان شيعيان ما اهلبيت هستند، خداوند ـ آن خلافت در زمين و اقتدار بخشيدن به دين را ـ به وسيله آنان و به دست مردى از ما، كه مهدى اين امت است، تحقق خواهد داد و هم اوست كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در باره اش فرمود: اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد، خداوند همان روز را آنچنان طولانى خواهد كرد كه مردى از خاندان من كه همنام من است فرا برسد و زمين را آنچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد، از عدل و داد آكنده سازد.»(2)

 

1 ـ سوره نور، آيه 55 ،خدا به مؤمنان و شايستگان شما وعده داده كه آنان را در زمين همچون پيشينيان خلافت بخشد و دين مورد رضايت خود را براى آنان تمكين و اقتدار دهد و ترس آنان را به امنيّت تبديل كند تا مرا بپرستند و شرك نورزند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:3  توسط مهساومریم  | 

ابو عماره منشد گويد: امام صادق(ع)به من فرمود: اي ابا عماره ، درمرثيه حسين (ع) برايم اشعاري بخوان. من خواندم وحضرت گريست.

بازخواندم وآن حضرت گريست ،بخدا سوگند پيوسته شعرمي خواندم و آن حضرت مي گريست ، تا ازاندرون خانه صداي گريه شنيدم .

پس امام (ع) فرمود: اي ابا عماره، هركس كه درمرثيه حسين بن عليّ (ع) شعري بخواند وپنجاه كس را بگرياند بهشت پاداش اوست .

 و هركس دررثاء حضرت حسين (ع) شعري بخواند وچهل كس را بگرياند بهشت اجراوست . و هركس درمرثيه حسين (ع) شعري بخواند و سي نفررا بگرياند بهشت ازبراي اوست . و هركس در رثاي حضرت حسين (ع) شعري را بخواند و بيست نفر را بگرياندبهشت ازآن اوست . وهركس درعزاي آن حضرت شعري بخواند وده نفر را بگرياند بهشت براي اوست . وهركس درعزاي آن حضرت شعري رابخواند ويك تن رابگرياند مزدش بهشت خواهد بود . وهركس كه در رثاي آن حضرت شعري رابخواند وخود بگريد بهشت از آن اوست .

وهركس كه در رثاي حضرت حسين (ع) شعري بخواند وتباكي كند

( يعني خود را واداربه گريه نمايد ) بهشت ازبراي اوست .(5)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 12:10  توسط مهساومریم  |